...
چند ماهی است که اینجا پناه درد و دل های شبانه ی من شده...
اما هر چه نوشتم برایم مثل سنگ صبورم نشد...
برای همین هم باز می روم سراغ همان سنگ صبورم...جایی که از آن جا به این دنیا آمدم.
اینجا هم چند ماه حرف هایم را در دلش دارد...
از این به بعد باز هم در وب قبلیم می نویسم...
...
ديگر حتي دلتنگي هم فايده اي ندارد...چون دلي نمانده كه تنگ شود...
ديگر آسمان نمي بارد بر دل خسته ام تا تازه شود...شايد مي بارد اما دل من خسته تر از اين حرف هاست...آري...دلم خسته تر از اين حرف هاست...و گرنه باران كه هميشه مي بارد...
نمي دانم چه بر سرم آمده كه مي گويم همين 22 بهار بس است براي زندگي...شايد هم مي دانم كه زندگي چه بر سر اين دخترك آورده...آري...مي دانم...شايد دوست ندارم باور كنم كه چه بر سرم آمده....
نا اميد نيستم براي زندگي...زيرا باور دارم كه حتي در بد ترين شرايط باز هم اميد هست براي زندگي...
اما خسته ام...به قدر تمام وقت هايي هم كه زندگي نكرده ام خسته ام...
دلم مي خواهد بخوابم...بدون اين كه بارها از خواب بپرم آن هم با ترس...
دلم خوابي بدون ترس مي خواهد...
شايد چنين خوابي ميسر نشود الا به مرگ!!!!
از مرگ هم كه بگويم باز هم متهمم به نا اميدي...نه...ديگر نمي خواهم ناله كنم...با خود عهد كردم كه ديگر ناله هايم باشد براي نيمه ي دلمردگي خودم...هر چند تا بحال فقط چند بار آن هم براي چند نفر خاص ناله كردم...
دلم آرامش مي خواهد...دويدن زير باران مي خواهد آن هم بدون نگاه ديگران...از آن نگاه هايي كه انگار همين الان است از ديوانه خانه فرار كرده اي...دويدن بدون اين كه اين ترس باشد كه مبادا كسي تو را بشناسد...
كاش ميشد بروم...به جايي دور...من هم كه عاشق آن دورها هستم....جايي كه هيچ كس مرا نشناسد...
آن وقت راحت باشم ....
اما حيف كه بعضي چيزها دست آدم نيست...
دل من اين روزها چه چيزها كه نمي خواهي تو!!!
اما شايد تمام اين ها بهانه بود براي اين كه بگويم كه دلم تو را مي خواهد ...
كمي باش در بين تمام اين نبودن ها... تو كه هستي اما كمي براي من باش...
همين...
****** ****** ****** ****** ******
چقدر شعر شاعر روزهاي ناتمام مصداق حال اين روزهاي من شده:
شب سردي است و من افسرده
راه دوريست و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
غصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است...
...
...
امشب از آن شب هاييست كه آرام يك گوشه نشسته ام اما از دورن نا آرامم...از آن وقت ها كه فقط دلم مي خواهد نگاه كنم...به ديوار اتاقم...به ماهي ها...به عكس و پوستر هاي آسمان كه روي ديوار است...و در آخر چشم ببندم ... و با جشم بسته نگاه كنم...
از آن شب هايي كه روزش هوا ناگهان ابري مي شود و تا مي تواند مي غرد ... و بعد دوباره صاف مي شود...از آن شب هايي كه تنها منم و خودم...از آن شب هايي كه در روزش معده درد داشتم و چند ساعتي است كه آرام گرفته...انگار معده ام دلش بحالم سوخته و تصميم گرفته كمي آرام باشد...از آن شب هايي كه دلم مي خواهد بنويسم...فكر كنم...تصميم بگيرم...اما با اين دست سوخته كه نمي توان نوشت...ناگهان يادم مي افتد كه مجبورم تمام حرفهايم را نانوشته بگذارم...شايد بهتر باشد...چون مطمئنم كه بعدا نمي توانم مرورشان كنم...
درد كه خواندني نيست...
و حال امروز من با دستي كه كمي بهتر شده مي نويسم از شب گذشته ام...
ولي ديگر حسي از ديشب و حرفهايم به ياد ندارم...چه خوب...
چه خوب كه نانوشته ماندند تا من بهتر فراموش كنم...
چه سوختگي به موقعي!!!!
تا باشد از اين سوختگي ها باشد ...امان از روزي كه قلب آدمي بسوزد..ديگر نميشود سعي كرد با پماد سوختگي دردش را تسكين داد...حتي نميشود فوتش كرد...
امروز هم با وجود تمام سختي هاي روزش دارد تمام مي شود...هر چه امروز نا آرام بودم ولي الان در اين لحظه كمي آرامم...مي دانم زود گذر است اما همين هم غنيمت است... انگار دنيا دلش سوخته و كمي تصميم گرفته با من بسازد...
و من باز هم آرام شدم از اين آرامش زودگذر هميشگي...
ممنونم يكتاي مهربانم...
...
...
...
بعدا اضافه شد: از دوستانی که میان خواهش می کنم به این لینک سر بزنن و به این سوال من جواب بدن که واقعا کجای این دو متن شبیه همه؟؟؟
خودم که به جوابش نرسیدم... دوستانی که منو می شناسن می دونن که من چند ساله وب می نویسم احتیاجی به کپی کردن از وب این و اون ندارم...تازه اونم کپی کردن احساس...
متاسفم که تنها به دلیل اشتراک چند کلمه حس های کاملا متفاوت دو نوشته رو یکی می دونید...
اینم لینک:رژ لب قرمز
ممنونم...
دل من...حست مي كنم...دركت مي كنم...جاي تمام وقت هايي هم كه درك نشدي خودم دركت مي كنم...
تپش هاي تند و نامنظم ات را حس مي كنم...
اما تو هم قبول كن كه اين روزها خيلي بهانه گير شدي...بهانه هايت را مي فهمم ولي صبر كن...
ساكت باش مثل هميشه...
كمي آهسته تر بزن...
دل من هر كس نداند من كه خوب از حال تو خبر دارم...
من مات توام... خيالت راحت...
آخر تو هم بهانه ي چيزهايي را ميگيري كه در توان من كم توان نيست...
بهانه مي گيري كه بپري ولي خوب مرا نگاه كن...ببين هنوز پاهايم زنجير شده به دنيا...
شايد هنوز وقتش نرسيده...من و تو تنها يكديگر را داريم...
من براي توام و تو هم براي من...
دوست ندارم شكستنت را ببينم پس تا روزي كه زنده ايم و تا جايي كه بتوانم نمي گذارم كه بشكني دلكم...
...
...
پ.ن: خداي خوبم...نمي دانم چند بهار را با ياد تو شروع كردم و با ياد تو تمام كردم...بيست و دومين بهار زندگي ام را با ياد تو آغاز كردم...كاش در پايان سال شرمنده ات نشوم...
باري روي پشتم حس مي كردم...باري كه داشت كمرم را خم مي كرد...هر روز خم تر مي شدم و به زمين نزديك تر...هنوز راه براي رفتن زياد داشتم...اما من زير بار اين بار خم مي شدم و تو نگاهم مي كردي...اما شانه هايم ديگر توان نداشت...من زير اين بار خم ميشدم هر روز و باز هم تو نگاهم مي كردي...
تصميم گرفتم بايستم و ديگر حركت نكنم...شايد به اين نيت كه نااميد شده بودم از رفتن و ادامه دادن...
خزيدم در كنج تنهايي ام...مي دانستم كه حتما زير اين بار زمين مي خورم...مي دانستم كه
نمي رسم...ترجيح دادم كه بايستم...شايد مي خواستم اين گونه بميرم...
اما باز هم تو به دادم رسيدي ...بلندم كردي و زمين را نشانم دادي...گفتي كه زمينت گرد است و اصلا رسيدني در كار نيست....نه ابتدا دارد و نه انتها...
گفتي بايد بروم فقط...گقتي رفتنم رسيدن است...
و مرا دوباره زمين گذاشتي...اما اين بار نگران نيستم كه برسم...چون مي دانم كه رسيدني در كار نيست...
پس مي روم حتي اگر روزي زير اين بار زمين بخورم و خم شوم...
...
..
اي ماه...
نگاهت مي كنم...شايد به جرات مي توانم بگويم از همه بيشتر در عمرم به تو خيره شده ام...شايد ساعت ها... بدون اين كه لحظه اي حتي رويم را برگردانم...من تو را بيشتر از تمام آدم ها نگاه كردم... تا بحال خيره نشدم به كسي...اما به تو خيره شدم...بارها و بارها ...آن هم ساعت ها...
و هنوز هم بعد اين همه نگاه برايم تازه اي و جذاب... بارها و بارها شنونده ي دردهايم در دل شب بوده اي...بارها همدمم شدي در اوج بي كسي هايم...بارها و بارها شاهد اشك هايم بودي...اشك هايي كه شايد بيشتر از همه تو شاهدشان بودي...
ولي چه خوب...بعد از تمام گريه هايم هميشه سهمم حس خوب بوده...حداقل براي مدتي هر چند كوتاه...
هميشه گوشه ي پشت بام خانه خلوتگاه من بوده...پناه درد دل هايم...هميشه آن گوشه جاي من بوده و تلسكوپي كه همراه هميشگي خلوت هاي شبانه ام شده...
خداي خوبم... پناه بي كسي هايم...يكتاي مهربانم ...شاهد زندگي ام...برايت درد و دل نمي كنم...چون مي داني و مي خواني تمام حرف هايم را از پشت چشمان سياهم...
پس در برابرت ساكتم...
اما مثل هميشه بر قلب خسته ام دست بكش ...بگذار طعم آرامش را از ياد نبرم...
...
...
...
...